پروا
گاه آرزو میکنم ای کاش برای تو ذره ای از پرتو آفتاب باشم ...
تا بتوانم دستهایت را گرم کنم ...
اشکهایت را بخشکانم...
و خنده را بر لبان خشکت بازگردانم ...
پرتو خورشیدی که اعماق تاریک وجودت را پر از روشنایی ...
روزت را غرق نور ...
و شبت را پر ستاره کند ...
تا شاید یخ وجودت آب شود و به زندگی بازگردی ...
آیا میتوانم ...؟
پس چه کسی مرا به زندگی باز میگرداند ...؟
نمی دانم اگر روزی نبودم کسی از من یاد خواهد کرد ...؟
کسی که تنها کسش بی کسی بوده و تنها رفیقش تنهایی ...
نمی دانم ...
آهااااای غریبه تو میتوانی ...؟؟؟
نظرات شما عزیزان:
sara 

ساعت15:07---22 بهمن 1390
slm azizam kheili bahale webet .omidvarad movafaq ba6i
نوشته شده در جمعه 21 بهمن 1390برچسب:, ساعت
23:34 توسط پروا| يک نظر |
Power By:
LoxBlog.Com |